وبلاگ احمد علیزاده فلاح
یا امیرالمؤمنین حیدر
درباره وبلاگ


کبر از اخلاق خاصه شیطان است. هر کس جهلش بیشتر و عقلش ناقص تر است، کبرش بیشتر است. حضرت آیت الله العظمی خامنه ای

مدیر وبلاگ : احمد علیزاده فلاح
برچسبها
هفته نامه تاریخ شفاهی شماره 151مورخ 7/ اسفند/1392 مطلبی را از خاطرات تاج الملوک همسر دوم رضا شاه و مادر محمدرضا شاه از کتاب خاطرات تاج الملوک صفحه 135 نقل کرده بود که گویای روشی ابتکاری در مهار دزدی در رده بالاها و اختلاس گران دارد متن کلام تاج الملوک چنین است:
«شما می‌دانید که در میهمانی‌ها رجال طراز اول دعوت داشتند. نخست وزیر، وزراء، وکلا، و امرای درجه اول ارتش و صاحبان ثروت مثل حبیب آقای ثابت و یا علی آقای رضایی و امثالهم. قاشق و چنگال و کارد و وسائل روی میز یا طلا و مطلا بودند یا نقره اصل! حالا من اگر بگویم که در هر میهمانی، از این قبیل اغلب وسایل روی میز مفقود می‌شد چه می‌گوئید؟! این رجال که از مال دنیا غنی و‌ بی‌نیاز و از افراد طبقه اول مملکت بودند موقع شام قاشق و کارد و چنگال را می‌دزدیدند! یک دفعه مچ یک سپهبد ارتش را موقع گذاشتن قاشق و چنگال در جیبش گرفته بودند و او گفته بود به خاطر یادگاری جشن امشب، تصمیم به این کارگرفته است!».

وقتی ملاحظه شد میهمانان دستشان کج است دربار دستور داد در میهمانی‌ها هر کدام از میهمانان که مایل هستند یادگاری داشته باشند از وسائل روی میز هر چه مایل هستند بردارند! خوب شما می‌دانید که قبل ازآن که سازمان امنیت (ساواک) درست شود، ارتش از زمان رضاشاه دستگاه اطلاعاتی داشت. این دستگاه اطلاعاتی مرتب خبر می‏آورد که فلان سپهبد یا فلان فرمانده لشکر جیره سربازها را دزدی می‌کند! به یک آقای تیمسار خانه می‌دادند. اتومبیل آمریکائی می‌دادند، حقوق بالا می‌دادند، مسافرت خارجی می‌فرستادند و تازه می‌رفت از جیره سربازها هم دزدی می‌کرد! دریک کلمه بگویم همه دزد بودند فقط شدت و ضعف داشت!

من یک خانه در داخل شهر داشتم که گاهی اوقات برای دور بودن از تشریفات کاخ و برای دور بودن از محیط دربار به آنجا می‌رفتم و با دوستانم مثل آدم‌های معمولی نشست و برخاست می‌کردم. یک دفعه این خانه را دزد زد و مقداری از اموال گرانبها را برد. آن موقع سرهنگ بهزادی رئیس آگاهی بود. مدت‏ها از این قضیه گذشت وعلیرغم فشار ما دزد پیدا نشد که نشد. یک شب در یک میهمانی یک خانم جوان را دیدم که گردنبند به سرقت رفته مرا به گردن داشت! او را صدا کردم و در مورد گردنبند پرسیدم. معلوم شد از معشوق خودش سرهنگ بهزادی هدیه گرفته است! فردا صبح قضیه را پیگیری کردم و معلوم شد رئیس آگاهی چند دزد را گرفته و دزدها برای استخلاص خود رشوه‌های کلانی از جمله گردنبند مرا که از ملک سعودی هدیه گرفته بودم به رئیس آگاهی داده‏اند و رئیس آگاهی هم بدون آنکه متوجه شود این گردنبند همان گردنبند من است آن را به معشوقه خود هدیه داده بود! همین امرباعث شد که رئیس آگاهی را دراز کنیم! البته چه فایده؟ یک دزد می‌رفت و یک دزد دیگرمی‌آمد.»َ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 18 شهریور 1397 :: نویسنده : احمد علیزاده فلاح
مدیر اقتصادی باید دارای شامه قوی باشد حوادث را رصد کند تا بتواند زودتر بحران را پیش بینی کند و برای آن برنامه مدون داشته باشد  او باید دارای ضریب هوشی بالایی باشد یکی از دوستان می گفت سرمایه گذاری کشور روی علوم تجربی و مهندسی و کم توجهی به علوم انسانی که یکی از آنها هم اقتصاد است ضعف در اقتصاد را نوید می دهد به قول ایشان بسیاری از کشورها بیشتر همتشان علوم انسانی است و قائلند متخصصین علوم تجربی و فنی ومهندسی را می شود از سایر کشورها دعوت به کار کرد اما کارشناسان و نظریه پردازان علوم انسانی را نمی شود نمی توان مدیر و اقتصاد دان و جامعه شناس و... را وارد کرد و کشور را به آنها سپرد و اطمینان کرد.
آری مدیر اقتصادی باید بتواند شواهد را تحلیل کند پیش بینی کند و برنامه مناسب ارائه دهد که مقبول حکومت ها و مردم واقع شود فارغ از جناح بندی های سیاسی اقدام کند اگر مدیر اقتصادی خود را وام دار شخص یا گروهی بداند نمی تواند تصمیمی رشیدانه بگیرد و پازلی که یک قطعه آن جابجا گذاشته شود تصویر نکو را نشان نمی دهد قرآن این مدیر یت را متعلق به حضرت یوسف می داند که از یک خواب مبهم مشکل بزرگ اقتصادی را پیش بینی کرد خیلی ها خواب را شنیدند و خواستند تعبیر کنند ولی یوسف است که بدان دست یافت پیش بینی کرد بعد از این هفت سال قحطی خواهد آمد راهکار یوسف ذخیره سازی غلات بود آن هم هوشمندانه با توجه به سیلوهای آن روز در خوشه نگهداری شود که بر اثر نمناکی سبز نشودو ... حکومت به یوسف اعتماد کرد و مردم پیروی کردند خود و دیگران را از قحطی نجات دادند قطعاً فشار فراوانی را تحمل کردند تا بتوانند ذخیره سازی کنند اما اعتماد دولت و ملت به مدیر یت توانمند یوسف راهگشا بود .
خلاصه این که مدیر اقتصادی باید جلوتر از زمان حرکت کند بتواند اعتماد سایر دستگاه ها را به خود جلب کند و مردم را با خود همراه کند از پیله فرد گرایی و گروه گرایی بیرون آید فقط هدفش اعتلای اقتصادی کشور باشد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 شهریور 1397 :: نویسنده : احمد علیزاده فلاح
هر پدیده ای می تواند علل متعددی داشته باشد این گونه نیست که برای هر پدیده اجتماعی صرفاً یک علت وجود داشته باشد و مانند فلاسفه بگوییم :"الواحد لایصدر الا عن الواحد و الواحد لایصدر عنه الا الواحد" بلکه می تواند علت های پنهان و آشکار زیادی داشته باشد که بدون شناخت همه و توجه به همه آنها نمی توان تصمیم درستی در مورد آن گرفت و چه بسا یک سو نگری باعث تشدید بحران نیز بشود مثلاً همین ضعف اقتصادی که مانند کلاف سر در گم در آمده مطمئناً از روزی که نشانه های آن پیدا شد دولت محترم سعی در مهار آن داشته ولی مانند آتش نشانی که هر قسمت آتش را خاموش می کند قسمتی دیگر شعله ور می شود و باز همه گیر می شود نتوانست آن را مهار کرده و کلاف سردرگم را برای رشته زندگی مردم احیاکند .
اقتصاد دانی می گفت: شک ارزی در همه دولت ها در کشور پدید آمده همه دولت ها در دوره اول افزایش قیمت ارز را (که ناشی از توان خرید ما با کشورهای طرف معامله ما است) سرکوب می کنند و در دوره دوم این اتفاق می افتد و مانند زلزله عمل می کند قسمتی از بازار را ابتدا و بقیه را با پس لرزه ها به هم می ریزد و باید امداد رسانی فوری و برنامه ریزی اساسی مد نظر قرار گیرد.
بنده تخصصی در این وادی ندارم ولی می شود گمان کرد قابل پیش بینی است و با علت یابی درست مانع آن شد .
به هر حال ضعف اقتصادی ناشی از یک علت نیست علت اقتصادی ، فرهنگی ، سیاسی، اجتماعی و... دارد بنده با توجه به آشنایی نسبی که به آیات و روایات دارم سعی خواهم کرد در چند یادداشت پیش رو به علت آن از نگاه قرآن و عترت بپردازم ولی باز یاد آور می شوم اینها تمام علت نیست ولی به عنوان جزء علت قابل بررسی است.
این رشته سر دراز دارد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 6 شهریور 1397 :: نویسنده : احمد علیزاده فلاح
چند روز پیش طبق عادت هر روزه سایت های خبری شهرستان بافق را رصد می کردم به عنوانی زیبا برخوردم (شورای نگهبان از چه نگهبانی می کند؟) مطلب را دنبال کردم دوستی عزیز یاداشتی با این عنوان نوشته بود وقتی مطالعه کردم متوجه شدم ایشان فرصت مراجعه دوباره به قانون اساسی برای نوشتن را نداشته و ذهنیات خویش را مرقوم فرموده اند  با کمال احترام به ایشان در این نوشته سعی می کنم با کمک قانون اساسی پاسخ سوال بالا را بنویسم باشد که مفید واقع شود .
بر اساس اصل نود و چهارم قانون اساسی شورای نگهبان موظف به نگهبانی از قانون اساسی و شرع  در مقام قانون گذاری است یعنی باید مصوبات مجلس را بررسی کند اگر مخالف شرع یا قانون اساسی نبود تأیید وگرنه برای تجدید نظر به مجلس باز می گرداند و علی الظاهر تا کنون موفق عمل کرده است و مواردی را که دوست ارجمندمان به عنوان عدم نگهبانی متذکر شده اند هیچ کدام با قانون مصوب مجلس و تأیید شده شورای نگهبان نیست گرچه بعض موارد نقض صورت گرفته ولی مربوط به حوزه اجراست که بنابر اصل یک صد و سیزده قانون اساسی به عهده ریاست جمهوری است و طبق اصل یک صدو پنجاه و ششم نظارت بر حسن اجرای قوانین به عهده قوه ی قضائیه است که طبق اصل یک صدو هفتاد و چهارم قانون اساسی سازمان بازرسی کل کشور زیر نظر رئیس قوه ی قضائیه نظارت را به عهده دارد لذا نگهبانی حوزه قانون گذاری با شورای نگهبان است و  حوزه اجرا به عهده سازمان بازرسی کل کشور است .
مثال آموزش و پرورش رایگان : اگر در مدارس دولتی شهریه گرفته شود مربوط به اجراست تخلف از قانون است و مسئول مربوطه باید پاسخ گو باشد و سازمان بازرسی طبق قانون باید با متخلفین برخورد کند و...
اما مواردی که ذکر فرمودند بعضی عین قانون اساسی است ولی بعضی تقطیع شده است و در قانون اساسی این گونه نیست تنها دو مورد را در اینجا می آورم بقیه را خواننده محترم می تواند به قانون اساسی مراجعه بفرماید:
1. "آزادی کامل مطبوعات" در قانون اساسی بدین گونه نیست؛ اصل بیست و چهارم :نشریات  و مطبوعات در  بیان مطالب آزادند مگر آنکه مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشند. تفصیل آن را قانون معین می کند.
ملاحظه می فرمایید آزادی مصرح در قانون مقید است .
2. "حق تشکیل اجتماعات و راه پیمایی " اصل بیست و هفتم:تشکیل اجتماعات و راه پیمایی ها بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.
باز ملاحظه می فرمایید در قانون مشروط است .
امید است بتوانیم نوشته هایی متقن و مستند به مخاطبین عرضه کنیم والسلام




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 شهریور 1397 :: نویسنده : احمد علیزاده فلاح
اگر در جمع طلاب جوان زندگی کرده باشید می بینید صفا موج می زند همیشه همین جور بوده آنها که دهه چهل همراه امام شدند نیز چنین بودند منفعت شخصی برای آنها نیست همیشه حرکت های پر شور و اثر گذار برای آنها است اما چون منفعت عده ای تحت الشعاع قرار می گیرد سعی دارند آن را با گفتارهای مختلف خنثی کنند وگرنه نوشته یک پلاکارد این قدر جلوه ندارد نمی دانم چرا بعضی از بزرگان که استاد اصول هستند و مفهوم موافق و مخالف تدریس می کنند چرا مفهوم گیری عده ای از یک بیت شعر را بدون تحلیل و بررسی می پذیرند چرا نیامدند برداشت درست از آن ارائه دهند ؟ چرا باید همراه افرادی شوند که دنبال خنثی سازی حرکت طلابند ؟ آیا واقعاً  این جمله اقرار به قتل و تهدید به قتل است؟ یا اینکه اخطاری است برگرفته از آیه انَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ ؟ نمی گم درست است یا غلط . می گویم تنها آن مفهوم را نمی رساند پس چرا تسلیم مفهوم گیری بعضی از مغرضین می شوند؟و آیا امکان ندارد یک نفر از جریان مخالف تجمع این پلاکارد را آورده باشد برای بهره برداری سیاسی و خنثی سازی حرکت طلاب ؟ و... اما آقای ازغندی یک روحانی مکلاست از حوزه است و خبر دارد پس تخطئه کردن ایشان نیز شایسته نیست.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
امتحان تشریحی است و از کتاب تفسیر موضوعی قرآن جمعی از نویسندگان است برای دانلود کتاب به لینک زیر مراجعه کنید منوی کارشناسی را باز کنید وارد دروس عمومی شوید وارد تفسیر موضوعی قرآن شوید کتاب تفسیر موضوعی قرآن جمعی از نویسندگان را انتخاب و دانلود کنید
http://sutche.com/




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

فرماندار  محترم عنان سخن را به دست می گیرند و همان ابتدا یاد آور می شوند فرصت ما در شهرستان اندک بود برای همین خیلی کارها دست زده شده بود یا دست زدیم ولی زمان نیاز دارد به نتیجه برسیم مثلاً همین فولاد که برخی معتقد هستند دستان مافیای فولاد در به ثمر نرسیدن فولاد بافق مداخله دارد برای من قابل قبول نیست.چگونه است که برای هفت طرح دیگر از طرح های هشتگانه فولاد در کشور مشکلی ایجاد نشده و باید در مورد فولاد بافق چنین تفکری داشت.این موضوع نیاز به ریشه یابی عمیق دارد بنده فرضیه هایی برای این تعلل دارم که در مصاحبه ای نیز گفته ام ولی باید کارشناسی شود. تا اینجا کار را پیش بردیم می بینم بر لبان بعضی لبخند نشست  و این دلیل رضایت مندی است و اعلام فرضیه عزیزان کار کمی نیست با یک تلاش به نظریه مبدل می شود و آیندگان می توانند برای حل مشکل فولاد بافق راهبرد و راهکار بنویسند و در نهایت منجر به نتیجه می شود شاید چندین فرماندار بیایند و بروند مهم نیست مهم نتیجه است که به سود شهر و مردم است .

یا همین جاده که تا حال دغدغه بسیاری از فرمانداران قبلی بوده و الان نیز دغدغه است یه کوچولو دیگه از جاده باقی مانده اما انجامش کار بزرگی است باید کارشناسی شود چرا بعضی میلگرد کم داده اند اگر  علت اعلام می شد شاید بدین نتیجه می رسیدیم جاده را بدون پل بسازیم مانند اینکه فرماندار قبلی چنین کرد پل رودخانه شور را نساخت اتفاقی هم نیافتاده فعلاً که جواب داده کسی هم به خاطر آن کشته نشده بقیه پل ها حذف شده بود الان جاده تمام بود چندین آبنما ساخته می شد مردم هم در رفت و آمد به یزد احساس خستگی نمی کردند چون همراه با هیجان بود و برای بچه ها چه کیفی می داد عدم مطالعه و استفاده از نظریات جدید جاده را معطل کرده است.

اما کارهای که با مطالعه دقیق بوده و در دوره بنده شروع شده بدون مشکل پیش رفته است مثلاً در سال ۹۶ ساخت سه بیمارستان برای شهرستان های ابرکوه، خاتم و بافق مصوب شد و در مورد بافق مقرر گردید تا اسکلت بتن شهرستان کمک نماید. ۴ میلیارد و ۸۰۰ میلیون تومان از سوی شهرستان برای ساخت بیمارستان ۹۶ تختخوابی مقرر گردید که از این میزان اعتبار ۳ میلیارد از سوی شرکت سنگ آهن و ۱ میلیارد و ۸۰۰ میلیون تومان توسط فرمانداری و مجتمع فلات مرکزی پرداخت شده است.
یا همین میراث فرهنگی ضمن رشد بودجه اش در اولین جلسه ارتقا نمایندگی در سازمان میراث کشور پرونده بافق نیز طرح موضوع می شود.
باید توجه داشته باشید همه این کارها را با ندادن بودجه عوارض به شهر انجام دادیم که این همان خلاقیت و نوآوری است که اشاره کردند .
ضمناً برای شرکت سنگ آهن مدیر بومی در نظر گرفته شده که اینده مشغول کار می شود برای تغییر مدیریت آموزش و پرورش تا حدودی پیشرفتیم دوکارخانه فرآوری خرما در شرف راه اندازی است 65 مورد تسهیلات اشتغالزایی روستایی پرداخت شده بیش از 500 نفر ایجاد شغل داشتیم بهرحال ریل گزاری اصلی در عمران وآبادانی شهرستان که کار بس طاقت فرسایی بوده انجام شده سختی ها را پشت سر گذاشتیم از تمام کسانی که این مدت زحمتشان دادیم قدردانی میکنم.
آقای زاده رحمانی عزیز سخنش را تمام کرد ولی دارد به پشت تریبون بر می گردد گویا نکته ای از قلم افتاده است مجری عقب می رود جایش را به ایشان می دهد ایشان با همان لبخند همیشگی که بر لب دارند می گویند راستش یادم رفت یک اقدام دیگری که در دوران خدمت موفق شدم انجام دهم مطالعه جاده سیروس آباد که جایگزین جاده گزوئیه بشود همگی واقفید دارای چه اهمیتی است از همگی عذر خواهم  والسلام

مجری از زحمات زاده رحمانی عزیز قدر دانی می کند و این شعر از وحشی بافقی را می خواند که اگر مسئولی نرود کسی جایگزین نمی شود :

شه اکنون اوست خدمتکار باشید/به خدمتکاریش در کار باشید/ چوبر تخت زر خویشش نشانید/ به دست خود بر او گُهر فشانید/ بزرگانش مبارک باد گفتند/ غبار راه او از چهره رُفتند/ بلی این ست قانون زمانه/ به عالم هست اکنون این ترانه / نبندد تا کسی از تختگه رخت نیاید دیگری بر پایه تخت/ دو سر هرگز نگنجد در کلاهی / دو شه را نباشد تختگاهی. این اشعار پسند حضار قرار گرفت و همه شروع به هلهله و شادمانی کردند که وحشی چند قرن قبل چگونه حال این جلسه را دانسته و بیانی چنین نیکو دارد . مجری مقصود خود را رسانده بود لذا باز از آقای زاده رحمانی دعوت کرد تا برنامه خود را برای دوران جدید خدمت بیان دارد ...
این رشته سر دراز دارد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مجری از سخنان گهربار به وجد آمده بود با گفتن این همان بود که از ایشان انتظار داشتیم از همه دعوت کرد برای سلامتی ایشان و خدمتگزارن صدیق انقلاب صلوات بفرستند صلوات فرستاده شد مجری دو بیت شعری که خود سروده بود خواند و گفت:الآن می خواهم از کسی دعوت کنم یک چهره ای آشنا دوست داشتنی تأثیر گزار دارای حسن سابقه در تعویض فرمانداران دلسوز به جایگاه بیایند و با اشاره دست آن مقام عالیقدر استانی را به بالا فراخواند مقام محترم پشت تریبون قرار گرفت و بعد از نام خدا و سلام از جایگاه بافق سخن ها فرمود و متذکر شد ما بهترین ها را برای بافق می خواهیم در انتخاب فرماندار سابق هم چنین بود انتخاب ما آن قدر دقیق ،کارشناسی شده بود که یکی از بزرگان شهر بافق در جلسه ای فرموده بودند از اول انقلاب تا الان بافق فرمانداری مثل ایشان نداشته است توانمند ، کارا و... الآن هم گرچه بعضی هرچند اندک اصرار بر بومی داشتند ولی ( از اینجا حالت خواب به بنده دست داد چون این روز ها در حال مطالعه کتابی از ادوارد سعید هستم و سخنان بالفور در مجلس عوام انگلیس را خوانده بودم خود را داخل مجلس عوام دیدم که بالفور در حال سخنرانی برای نمایندگان مجلس است در خصوص مصر که آن زمان از مستعمرات انگلیس بود. اینجای سخن بود : "اگر این وظیفه ماست که بر آنان حکومت کنیم با قدر دانی و یا بدون قدر دانی ایشان، و با ملاحظه و به خاطر داشتن واقعی و حقیقی همه ضرر و زیان هایی که ما از وارد شدن آن صدمات به مردم مصر جلوگیری کرده ایم و یا با ملاحظه این امر و بدون هرگونه تصویری روشن از همه منافعی که ما برای ایشان فراهم آوردیم ، اگر این حکومت وظیفه ماست، چگونه باید آن را به مرحله اجرا در آوریم ؟ انگلستان بهترین چیزهای خود را به این کشورها صادر می کند. این کارگزاران متواضع انگلیسی وظیفه خود را در میان  ده ها هزار مردمی که به عقیده، نژاد، نظم، و شرایط زندگانی متفاوتی تعلق دارند  انجام می دهند " در این بین یک مرتبه سر وکله کرامر پیدا شد بالفور به او احترام ویژه گذاشت کرامر درست آمد روی صندلی کنار من نشست . بالفور ادامه داد کرامر مصر را ساخته است وی بر هرچه دست گذاشته موفق بوده است خدمات لرد کرامر در خلال ربع قرن گذشته موجب شده که مصر از پایین ترین سطح نازل اجتماعی و اقتصادی به سطح مرفه ترین کشور از لحاظ مالی و اخلاقی در میان کشورهای شرقی ارتقا یابد . کرامر که تازه از راه رسیده بود و خسته بود خمیازه ای کشید دستش به صورت من خورد بیدار شدم خودم هاج و واج مانده بودم یعنی چه بالفور ، کرامر در این جلسه وزین از تعبیر و تأویلش چیزی سر در نیاوردم مثل همیشه گفتم ان شاء الله خیر است خود را سراپا گوش قرار دادم تا مابقی نطق مقام عالی رتبه را گوش بدهم که با کف زدن حضار سخنانش پایان یافت
مجری که خود نیز خسته شده بود بدون وقفه با خواندن این ابیات از فرماندار محترم زاده رحمانی عزیز دعوت کرد تا گزارشی از عملکرد خود ارائه بفرماید:
گرچه کردم ذوق ها از آشنایی های او/ انتقام از من کشید آخر جدایی های او / اله اله این دل است آن دل که وقتی داشتم/ یاد آن اظهار قرب و خودنمایی های او
این رشته سر دراز دارد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
خدمتتون عرض کردم بنده محو هنرنمایی مجری محترم شدم کسی که اگر در تهران بود با این فن بیان قطعاً  جز چند مجری برتر کشوری بود اما شما که واقفید آن چه در تهران باعث رشد است  در اینجا موجب عقب ماندن است چون در تهران اگر مجری رک حرف زد یک گروه بدش آمد گروهی دیگر او را تحویل می گیرد حلوا حلوا می کند و بالایش می برد اما اینجا همه گروه ها با همه تضاد فکری یکی هستند و به قول سعدی اگر عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار.
در اینجا اجلاسیه اصلاح طلبان را نگاه می کنی عده ای اصول گرا هستند و بر علیه اصول گرا ها بیانیه می دهند در اجلاسیه اصول گراها اصلاح طلبان هستند و بر علیه اصلاح طلبان بیانیه می دهند این جوری نیست کسی بتواند زبان به نقد گروهی باز کند و مورد تشویق گروه دیگری قرار گیرد و این مخصوص زمان ما نیست در گذشته هم چنین بوده است پدر بزرگ بنده کربلایی احمد می گفت قدیم تر ها در بافق عده ای حیدری و عده ای صفدری می شدند و گونه ای رفتار می کردند گویا دو دسته روبروی هم قرار داشتند و این حالت در عزاداری ها بیشتر خود را نشان می داد عده ای از اهالی بهادران به جهت قرب مکان به بافق (فاصله بهادران تا بافق در قدیم حدود 50 کیلومتر بوده ولی اکنون نزدیک دویست کیلومتر است) همیشه در تردد بودند وقتی از این اختلاف حیدری و صفدری باخبر شدند گفتند ما هم می رویم امامزاده بافق جوش دوره ( آیین سنتی عزاداری)می زنیم و شعار حیدری ها را سر می دهیم ببینیم بافقی ها چه می کنند انتظار داشتند همان بگو مگوهای آن دو دسته پیش بیاید ولی آمدند امامزاده هرچه جوش زدند کسی به آنها کار نداشت و نگفتند بالای چشمتان ابرو بله عزیزم قضیه این جوری است بگذریم جلسه تودیع و معارفه از دستمان رفت دوست داشتم ببینم مجری سخنران اول را چگونه دعوت به جایگاه می کند چون این روزها ایشان را با عناوین متفاوتی در رسانه ها نام می برند و انتخاب عنوان از این مجری زبردست می تواند برای بقیه درس باشد که حواسمان پرت شد شاید در این خیالات در این صحبدم چرتی هم زده باشم .
الان که به خود آمدم مجری دارد می گوید... عزیز را با بیت شعری از وحشی بافقی دعوت به جایگاه می کنم:
خیز و بناز جلوه ده قامت دلنواز را / چون قدِخود بلند کن پایه قدر ناز را/ عشوه پرست من بیا مِی زده مست و کف زنان/ حُسن تو پرده گو به در پردگیان راز را
سخنران اول با صلوات مورد استقبال حاضرین قرار می گیرد میکروفن برای ایشان تنظیم می شود و ایشان مثل همیشه یک شوخی آماده دارد که موجب وجد حاضرین می شود ایشان با نام خدا سخن را آغاز می کند و بیان می فرماید که بنای من بر گزیده گویی است اول به همه صبح به خیر می گویم و خدمت همگی خیر مقدم دارم  حکومت و مدیریت در کشور ما باید علوی باشد یعنی باید ملاک و معیار سخنان و عملکرد های مولی الموحدین امیر مؤمنان باشد مگر می تواند کسی در حکومت اسلامی ادعای مدیریت کند و از نهج البلاغه بهره نگرفته باشد یا حد اقل عهد نامه حضرت را به مالک اشتر نخوانده باشد یادم هست مرحوم مغفور حاج آقای صدوقی مدت مدیدی در خطبه های نماز جمعه این عهد نامه را بیان می کردند برای شادی روح ایشان و پدر شهیدشان صلواتی بفرستید (حضار همگی صلوات می فرستند و خوب شد طلب صلوات کردند چون عده ای که عادت به خواب صبح گاهی داشتند کم کم از فیض سخن محروم می شدند) بنده یک قسمت از آن را برایتان می خوانم:وَلْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِمَارَةِ الاَْرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِی اسْتِجْلاَبِ الْخَرَاجِ، لاَِنَّ ذَلِکَ لاَ یُدْرَکُ إِلاَّ بِالْعِمَارَةِ; وَمَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَیْرِ عِمَارَة أَخْرَبَ الْبِلاَدَ، وَأَهْلَکَ الْعِبَادَ، وَلَمْ یَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلاَّ قَلِیلاً. فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّةً، أَوِ انْقِطَاعَ شِرْب أَوْ بَالَّة، أَوْ إِحَالَةَ أَرْض اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ، أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ، خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ یَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ; وَلاَ یَثْقُلَنَّ عَلَیْکَ شَیْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَؤُونَةَ عَنْهُمْ، فَإِنَّهُ ذُخْرٌ یَعُودُونَ بِهِ عَلَیْکَ فِی عِمَارَةِ بِلاَدِکَ، وَتَزْیِینِ وِلاَیَتِکَ، مَعَ اسْتِجْلاَبِکَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ؛حضرت در این فقرات دستور دریافت خراج می دهد خراج همان مالیات است ولی توصیه می فرماید باید بیش از امر دریافت مالیات به فکر آبادانی باشیدو اگر دریافت های حکومتی مثل مالیات و عوارض ساخت و ساز ووو از مردم گرفته شود اما آبادانی صورت نگیرد به خرابی شهر می انجامد و حتی بندگی خدا هم تحت الشعاع قرار می گیرد حالا اگر بنده خدایی می خواهد خانه ای بسازد یا کار دیگری بکند باید پرداختی به خزانه بکند خیلی وقتها مردم نمی توانند بودجه را نداره اگر بخواهد این حقوق را بدهد از ادامه کار منصرف می شود حضرت می فرماید با مردم راه بیاید ضرر نمی کنید.
نکته آخر این که به مردم بگویید چه کار کردید و چه برنامه ای دارید فقط خواهشاً کارهای را بگویید که به دست شما انجام شده که اگر شما نبودید امکان نداشت انجام شود چون بعضی گزارش می دهند که ما چنین و چنان کردیم ولی واقعیت را نگاه کنی هرکه دیگه هم بود این کارها می شد کارهایی که خلاقیت محور باشد نوآوری داشته باشد اینها را به مردم بگویید که دلگرم شوند
حالا خیلی طولش ندهم این سخن بگذار تا وقت دگر خدمت هر دو یک بزرگوار تبریک می گویم ان شاء الله موفق باشید والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته
بلافاصله مجری پشت تریبون می آید....
این رشته سر دراز دارم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
قبل از گزارش خدمت تمام خوانندگان گرامی از طولانی شدن آن معذرت می خواهم اتفاق نادری است و حیفم می آید با خلاصه نویسی شما را از بسیاری مطالب محروم کنم.
همان گونه که می دانید با زمزمه های ارتقا، فرماندار و رفتن به مرکز استان گروه های سیاسی و صاحب نفوذان و صاحب منصبان نظراتی نسبت به جانشینی ایشان داشتند و تأکید بر بومی گزینی می کردند و احتمال این که مثل سالیان گذشته به درخواست مردمی بدل شود نیز می شد گرچه امام جمعه محترم همچون سابق هیچ خبری از رفتن فرماندار و آمدن فرماندار جدید ندارند.
بهر حال با توجه به تمام جوانب و گرمای هوا و احتمال قطع برق در ساعت اداری ساعت جلسه تودیع بلکه بهتر بگویم تکریم آقای زاده رحمانی و معارفه آقای زاده رحمانی پنج صبح اعلام می شود تعجب نکنید انجام امور اداری در اینگونه ساعات در بافق مسبوق به سابقه است مثلاً یکی از مقامات عالی رتبه دولت چند سال قبل شبانه برای بازدید و جلسه کاری به بافق آمدند و بالاتر بگویم در تاریخ مدیریت کشور ما آمده است که شب زنده داران حکومتی برای آسایش مردم در هر کوی و برزن حضور داشتند و جار می زدند آسوده بخوابید ما بیداریم. پس جای هیچ تعجب ندارد از عشق خدمت به مردم شب کاری صورت گیرد که چنین سروده اند آسوده بخوابید که ما بیداریم / ما تا خود خورشید غزل می کاریم/ ما نظم نویسان جهانیم که هر شب/ از شوق لب یار ، شرر می باریم
هوا گرگ و میش بود مدعویین یکی یکی آمدند و هر کدام که دسته گل یا هدیه داشتند به جلو راهنمایی می شدند رأس ساعت پنج جلسه با تلاوت آیاتی از کلام الله مجید آغاز شد قاری محترم  آیات 133  تا 140 سوره آل عمران را تلاوت کرد وقتی به این قسمت آیه رسید(تلک الایام نداولها بین الناس ) به سبک یکی از قراء که در عهد جوانی تلاوتش را شنیده بودم و الآن... چندین مرتبه با لحن های مختلف قرائت کرد و با آیات ابتدایی سوره ضحی تمام کرد بلافاصه سرود ملی پخش گردید و همه ایستادند بماند که بعضی مسئولین خواب مانده بودند و دیرتر پاشدند . این امر عادی است و کسی هم به رخشان نیاورد سرود تمام شد همه نشستند .
مجری برای اعلام برنامه پشت تریبون رفت با دیدن مجری خاطرات در ذهن من از اجرای ایشان یکی یکی ورق می خورد و اجازه نمی داد درست به سخنان او گوش دهم ایشان با این کمالات و اجرای این جلسه مهم ...
این رشته سر دراز دارد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 تیر 1397 :: نویسنده : احمد علیزاده فلاح
رسمی  دیرینه در سیستم مدیریت کشور عزیزمان ایران است که با پایان کار مسئولی و آغاز کار دیگری جلسه ای برگزار می شود تا از خدمات قبلی تقدیر شود و چشم انداز آینده مشخص شود مدیر قبلی از گل و بلبل می گوید که وقتی آمده چه مشکلاتی سر راه بوده و او توانسته با فهم و درایت آنها را رفع کند و اکنون مسئولیت را در بهترین وجه ممکن تحویل دیگری می دهد وقتی نوبت مسئول جدید می رسد ضمن تقدیر از زحمات گذشتگان یادش می ماند که متذکر شود این جوری ها نیست چه گل و بلبلی حال اگر حریم داری کند و از یک گروه و جناح باشند و یا مسئول قبلی رده بالاتر قرار گرفته باشد در لفافه ولی اگر چنین نباشد عیان از کاستی ها خواهد گفت و این که چقدر زحمت دارد تا این کاستی ها را رفع کند .
حاضرین نیز برای او کف می زنند و نسبت به قبلی های کم کار نق می زنند که انسان به یاد سخن امیرمؤمنان می افتد:

إذا اَقْبَلَتِ الدُّنیا عَلی اَحَد اَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَیْرِهِ، وَ إِذا اَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ؛چون دنیا به کسی روی آرد، نیکویی های دیگران را بدو به عاریت سپارد، و چون بدو پشت نماید، خوبی هایش را برباید.


تا اینجا بر اساس سنت دیرینه است ولی در شهر ما اتفاقی افتاد نادر از سر درایت چون امثال بنده در حد و اندازه ای نیستیم که بتوانیم این رقم مسائل را درک کنیم و اگر بگوییم : بی تدبیری ! ناخودآگاه وارد جرگه بی سوادان یا کم سوادان می شویم بنابرین ما از اول اقرار بر بی سوادی می کنیم که نمی توانیم این درایت را درک کنیم ولی حق نداریم به خود اجازه بدهیم که حتی تصور کنیم این یک نوع بی تدبیری بوده است آن هم در دولت تدبیر و امید و آن هم توسط وزارت فخیمه کشور

به هر حال سرتون را درد نیاورم اتفاق نادر تغییر فرماندار بافق بود که برای ایشان حکم فرمانداری یزد زدند ولی بداء حاصل شد  و خودش را به جای خودش گذاشتند یعنی فرماندار محترم زاده رحمانی عزیز را از بافق بردند و خودش یعنی زاده رحمانی گرامی را جایش گذاشتند حال اگر با این تغییر و تحول بخواهد تودیع و معارفه انجام گیرد یکی از زیباترین  و نادرترین تودیع و معارفه های تاریخ مدیریتی کشور اتفاق خواهد افتاد در ادامه گزارشی از جلسه تودیع و معارفه فرضی خدمتتان گزارش می شود.

این رشته سر دراز دارد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 تیر 1397 :: نویسنده : احمد علیزاده فلاح
بسیاری از اعتراض ها گرچه به حق نیست ولی به جاست انسان نمی تواند فلسفه چیزی را نداند و هیچ نگوید موسی هم که باشد و خضر چون موسی نمی دانست حکمت کارهای خضر را زبان به اعتراض باز کرد و تا خضر شفاف سازی نکرد موسی دست از اعتراض بر نداشت گرچه خضر دیگر او را همراه خود نبرد آدم باید هالو باشد که ندانسته تأیید کند و دنبال کسی راه بیافتد و هورا بکشد پس آنها که می خواهند دیگران تأییدشان کنند و برایشان هورا بکشند باید شفاف سازی کنند با مردم مثل خالو (دایی) برخورد کنند نه هالو اگر مردم خالو شدند و محرم شدند سختی را به جان می خرند چون می دانند جه اتفاق دارد می افتد عزت وافتخارشان به چیست و...اما اگر به بهانه های مختلف شفاف سازی صورت نگیرد و مردم محرم نباشند و خالو نشوند چه انتظاری است که آقایان را تأیید کنند ؟!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
از مجاری غیر رسمی اخباری به گوش می رسد که ثبات و پایداری را به تزلزل تبدیل می کند گرچه شاید تزلزل مقدمه ای بر ثبات پایدار باشد و نمی شود نه به ثباتش خیلی دل خوش کرد و نه به تزلزلش خیلی بد بین بود . 
در خبرهای غیر رسمی سخن از تغییر فرماندار است فرمانداری که بالنسبه فرمانداران قبل از خود توانست بین اهل فن جایگاهی برتر برای خود باز کند و نه تنها بعضی که خصلتشان تعریف است دیگران نیز از او تعریف کنند همگی اذعان دارند ایشان روابط عمومی بالای داشته و از آن برای حل و فصل مسائل بهره می جوید
بهر حال اگر ایشان بنای رفتن داشته باشند سوال همیشگی مطرح می شود برای جایگزینی گزینه بومی بهتر است یا غیر بومی؟
عده ای با شور و احساسات بی دریغ می گویند بومی و برخی نیز با عینک مثلا فهم و درایت می گویند غیر بومی ایا این جواب کامل است ؟ یکی از راه ها دست رسی به جواب بررسی عملکرد بومی و غیر بومی هاست اما این مربوط به افراد گذشته با توان مندی خاص خودشان است و نمی تواند نسبت به آینده خیلی راهگشا باشد آن چه می تواند جواب را کامل کند گزینه های آینده اند افراد بومی یا غیر بومی مطرح برای این پست دارای چه توان مدیریتی و اجرایی هستند؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 21 خرداد 1397 :: نویسنده : احمد علیزاده فلاح
قابل توجه دانشجویان درس تفسیر موضوعی قرآن که حضور کمرنگی در کلاس داشته اند: امتحان پایان ترم از کتاب تفسیر موضوعی قرآن نوشته جمعی از نویسندگان است و سوالات تشریحی است




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : احمد علیزاده فلاح
بعضی عادت دارند همیشه پیروز میدان باشند فرقی نمی کنه برده باشند یا باخته باشند آنها پیروزند و کسی نباید بگوید بالای چشمتون ابرو  یجوری صورت حق به جانب میشن کسی نداند فکر می کند برنده بودند ولی کسی درکشون نمی کند دلم می سوزه به حال کسی که بخواهد اینها را نصیحت کند نصیحت همان و خنجر کشیدن همان شما نمی فهمید بی سوادید کاسب تحریمید و .... آدم می مونه چیزی بگه یا نه اگر هیچی هم نگی باز هم حمله می کنند ببین هیچی نمی گه معلوم میشه ... دیگه کم کم دارم کلافه میشم من که سعی کردم مثل یه بچه خوب و عاقل تماشا کننده هر دو گروه باشم از کوره در میرم چه رسه به آنها ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : احمد علیزاده فلاح
عُنوان بصری دیگر پیر شده بود نود وچهار سال سنش بود در این واپسین روزهای زندگی تصمیم گرفت از دریای معارف امام صادق (ع) بهره ببرد وی که این دو سال اخیر را شاگرد مالک بن انس بود می خواست همان گونه که از مالک کسب علم کرده بود از حضرت هم کسب فیض کند چند روزی را در اطراف امام گذراند روزی امام به او گفت :
ادامه دارد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
این روزها همه در حال جشن و سرورند از طرفی روز کارگر و معلم از طرفی نیمه شعبان . در میان این همه تبریکات روز کارگر  که هر مسئولی علم حمایت از کارگر را بلند می کرد و به کارگران عزیز تبریک می گفت و کلی کیف کرده بود که خدا به او توفیق شرکت در شادی روز کارگر را عطا کرده است کارگری با بغض گلو درست در روز کارگر به بنده مراجعه کرد که همین امروز مرا اخراج کرده اند می گویند برو  تازه همه حقوق باقی مانده مرا هم نمی دهند یک مقداری را می دهند همین قدری که کرایه رفتن به شهرمان را داشته باشم .
حقیر که از قبل یک کم او را می شناختم و با مشکلاتش آشنا بودم خیلی تعجب کردم نه این که کارگری بیکار شده این که دیگر یک امر عادی است خیلی تعجب ندارد و این که کارفرمایی قدرت نمایی کند باز هم تعجب ندارد همیشه زمان این بوده نه من از این متعجب بودم که این کارگر چه  کرده که در روز کارگر مستحق این پاداش شده است بعد که با او صحبت کردم به این نتیجه رسیدم که کارفرما حق داشته است چون او حرف حق زده تازه از این مهمتر امر به معروف هم کرده حالا بماند قضیه چه بود خواستم بگویم روز کارگر بر مسولین مبارک باد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 فروردین 1397 :: نویسنده : احمد علیزاده فلاح

مرحوم حاج شیخ عباس قمی(ره) در كتاب مفاتیح الجنان می‏نویسد:

از چیزهایی كه مناسب است نقل شود حكایت سعید صالح متقی حاج علی بغدادی(ره) است كه شیخ ما در جنة‏المأوی و نجم الثاقب نقل فرموده: «كه اگر نبود در این كتاب شریف مگر این حكایت متقنه صحیحه، كه در آن فواید بسیار است و در این نزدیكی‏ها واقع شده، هر آینه كافی بود.»(1)

حاج علی بغدادی نقل كرده است كه:

هشتاد تومان سهم امام به گردنم بود و لذا به نجف اشرف رفتم و بیست تومان از آن پول را به جناب «شیخ مرتضی» دادم و بیست تومان دیگر را به جناب «شیخ محمدحسن مجتهد كاظمینی» و بیست تومان به جناب «شیخ محمدحسن شروقی» دادم و تنها بیست تومان دیگر به گردنم باقی بود، كه قصد داشتم وقتی به بغداد برگشتم به «شیخ محمدحسن كاظمینی آل یس» بدهم و مایل بودم كه وقتی به بغداد رسیدم، در ادای آن عجله كنم.

در روز پنجشنبه‏ای بود كه به كاظمین به زیارت حضرت موسی بن جعفر و حضرت امام محمدتقی علیهماالسلام رفتم و خدمت جناب «شیخ محمدحسن كاظمینی آل یس» رسیدم و مقداری از آن بیست تومان را دادم و بقیه را وعده كردم كه بعد از فروش اجناس به تدریج هنگامی كه به من حواله كردند، بدهم.

و بعد همان روز پنجشنبه عصر به قصد بغداد حركت كردم، ولی جناب شیخ خواهش كرد كه بمانم، عذر خواستم و گفتم: باید مزد كارگران كارخانه شَعربافی را بدهم، چون رسم چنین بود كه مزد تمام هفته را در شب جمعه می‏دادم.

لذا به طرف بغداد حركت كردم، وقتی یك سوم راه را رفتم سید بزرگواری را دیدم، كه از طرف بغداد رو به من می‏آید چون نزدیك شد، سلام كرد و دست‏های خود را برای مصافحه و معانقه با من گشود و فرمود: «اهلاً و سهلاً» و مرا در بغل گرفت و معانقه كردیم و هر دو یكدیگر را بوسیدیم.

بر سر عمامه سبز روشنی داشت و بر رخسار مباركش خال سیاه بزرگی بود.

ایستاد و فرمود: «حاج علی! به كجا می‏روی؟»

گفتم: كاظمین(علیهما‌السلام) را زیارت كردم و به بغداد برمی‏گردم.

فرمود: امشب شب جمعه است، برگرد.»

گفتم: یا سیدی! متمكن نیستم.

فرمود: «هستی! برگرد تا شهادت دهم برای تو كه از موالیان (دوستان) جد من امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و از موالیان مایی و شیخ شهادت دهد، زیرا كه خدای تعالی امر فرموده كه دو شاهد بگیرید.»

این مطلب اشاره‏ای بود، به آنچه من در دل نیت كرده بودم، كه وقتی جناب شیخ را دیدم، از او تقاضا كنم كه چیزی بنویسد و در آن شهادت دهد كه من از دوستان و موالیان اهل بیتم و آن را در كفن خود بگذارم.

گفتم: تو چه می‏دانی و چگونه شهادت می‏دهی؟!

فرمود: «كسی كه حق او را به او می‏رسانند، چگونه آن رساننده را نمی‏شناسد؟»

گفتم: چه حقی؟ فرمود: «آنچه به وكلای من رساندی!»

گفتم: وكلای شما كیست؟ فرمود: «شیخ محمدحسن!»

گفتم: او وكیل شما است؟! فرمود: «وكیل من است.»

اینجا در خاطرم خطور كرد كه این سید جلیل كه مرا به اسم صدا زد با آن كه مرا نمی‏شناخت كیست؟

به خودم جواب دادم، شاید او مرا می‏شناسد و من او را فراموش كرده‏ام!

باز با خودم گفتم: حتماً این سید از سهم سادات از من چیزی می‏خواهد و خوش داشتم از سهم امام(علیه‌السلام) به او چیزی بدهم.

لذا به او گفتم: از حق شما پولی نزد من بود كه به آقای شیخ محمدحسن مراجعه كردم و باید با اجازه او چیزی به دیگران بدهم.

او به روی من تبسمی كرد و فرمود: «بله بعضی از حقوق ما را به وكلای ما در نجف رساندی.»

گفتم: آنچه را داده‏ام قبول است؟ فرمود: «بله»

من با خودم گفتم: این سید كیست كه علماء اعلام را وكیل خود می‏داند و تعجب كردم! با خود گفتم: البته علما در گرفتن سهم سادات وكیل هستند.

سپس به من فرمود: «برگرد و جدم را زیارت كن.»

من برگشتم او دست چپ مرا در دست راست خود نگه داشته بود و با هم قدم زنان به طرف كاظمین می‏رفتیم. چون به راه افتادیم دیدم در طرف راست ما نهر آب صاف سفیدی جاری است و درختان مركبات لیمو و نارنج و انار و انگور و غیر آن همه با میوه، آن هم در وقتی كه موسم آنها نبود بر سر ما سایه انداخته‏اند.

گفتم: این نهر و این درخت‏ها چیست؟

فرمود: «هر كس از دوستان كه جد ما را زیارت كند و زیارت كند ما را، اینها با او هست.»

گفتم: سؤالی دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: مرحوم شیخ عبدالرزاق، مدرس بود. روزی نزد او رفتم شنیدم می‏گفت: كسی كه در تمام عمر خود روزها روزه بگیرد و شب‌ها را به عبادت مشغول باشد و چهل حج و چهل عمره بجا آورد و در میان صفا و مروه بمیرد و از دوستان حضرت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) نباشد! برای او فائده‏ای ندارد!

فرمود: «آری والله‏ برای او چیزی نیست.»

سپس از احوال یكی از خویشاوندان خود سؤال كردم و گفتم: آیا او از دوستان حضرت علی (علیه‌السلام) هست؟

فرمود: «آری! او و هر كه متعلق است به تو.»

گفتم: ای آقای من سؤالی دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: روضه خوان‏های امام حسین(علیه‌السلام) می‏خوانند: كه سلیمان اعمش از شخصی سؤال كرد، كه زیارت سیدالشهدا(علیه‌السلام) چطور است او در جواب گفت: بدعت است، شب آن شخص در خواب دید، كه هودجی(مركبی) در میان زمین و آسمان است، سؤال كرد كه در میان این هودج كیست؟

گفتند: حضرت فاطمه زهرا و خدیجه كبری(علیهما‌السلام) هستند.

گفت: كجا می‏روند؟ گفتند: چون امشب شب جمعه است، به زیارت امام حسین(علیه‌السلام) می‏روند و دید رقعه‌هایی را از هودج می‏ریزند كه در آنها نوشته شده:

«امان من النار لزوار الحسین(علیه‌السلام) فی لیلة الجمعة امان من النار یوم القیامة»؛ (امان‌نامه‏ای است از آتش برای زوار سیدالشهدا (علیه‌السلام) در شب جمعه و امان از آتش روز قیامت). آیا این حدیث صحیح است؟

فرمود: «بله راست است.»

گفتم: ای آقای من صحیح است كه می‏گویند: كسی كه امام حسین(علیه‌السلام) را در شب جمعه زیارت كند، برای او امان است؟

فرمود: «آری والله‏». و اشك از چشمان مباركش جاری شد و گریه كرد.

گفتم: ای آقای من سؤال دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: در سال 1269 به زیارت حضرت علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) رفتم در قریه درود (نیشابور) عربی از عرب‏های شروقیه، كه از بادیه‌نشینان طرف شرقی نجف اشرف‌اند را ملاقات كردم و او را مهمان نمودم از او پرسیدم: ولایت حضرت علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) چگونه است؟

گفت: بهشت است، تا امروز پانزده روز است كه من از مال مولایم حضرت علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) می‏خورم نكیر و منكر چه حق دارند در قبر نزد من بیایند و حال آن كه گوشت و خون من از طعام آن حضرت روئیده شده. آیا صحیح است؟ آیا علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) می‏آید و او را از دست منكر و نكیر نجات می‏دهد؟

فرمود: «آری والله‏! جد من ضامن است.»

گفتم: آقای من سؤال كوچكی دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: زیارت من از حضرت رضا(علیه‌السلام) قبول است؟ فرمود: «ان شاءالله‏ قبول است.»

گفتم: آقای من سؤالی دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: زیارت حاج احمد بزازباشی قبول است یا نه؟ (او با من در راه مشهد رفیق و شریك در مخارج بود)

فرمود: «زیارت عبد صالح قبول است.» گفتم: آقای من سؤالی دارم. فرمود: «بسم‏الله‏»

گفتم: فلان كس اهل بغداد كه همسفر ما بود زیارتش قبول است؟ جوابی نداد.

گفتم: آقای من سؤالی دارم. فرمود: «بسم‏الله‏»

گفتم: آقای من این كلمه را شنیدید؟ یا نه! زیارتش قبول است؟

باز هم جوابی ندادند. (این شخص با چند نفر دیگر از پولدارهای بغداد بود و دائماً در راه به لهو و لعب مشغول بود و مادرش را هم كشته بود).

در این موقع به جایی رسیدیم، كه جاده پهن بود و دو طرفش باغات بود و شهر كاظمین در مقابل قرار گرفته بود و قسمتی از آن جاده متعلق به بعضی از ایتام سادات بود، كه حكومت به زور از آنها گرفته بود و به جاده اضافه نموده بود و معمولاً اهل تقوا كه از آن اطلاع داشتند، از آن راه عبور نمی‏كردند ولی دیدم آن آقا از روی آن قسمت از زمین عبور می‏كند!

گفتم: ای آقای من! این زمین مالی بعضی از ایتام سادات است تصرف در آن جایز نیست!

فرمود: «این مكان مال جد ما، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و ذریه او و اولاد ماست. برای ما تصرف در آن حلال است.»

در نزدیكی همین محل باغی بود كه متعلق به حاج میرزا هادی است او از ثروتمندان معروف ایران بود كه در بغداد ساكن بود.

گفتم: آقای من می‏گویند: زمین باغ حاجی میرزا هادی مال حضرت موسی بن جعفر(علیهما‌السلام) است، این راست است یا نه؟

فرمود: «چه كار داری به این!» و از جواب اعراض نمود.

در این وقت رسیدیم به جوی آبی، كه از شط دجله برای مزارع كشیده‏اند و از میان جاده می‏گذرد و بعد از آن دو راهی می‏شود، كه هر دو راه به كاظمین می‏رود، یكی از این دو راه اسمش راه سلطانی است و راه دیگر به اسم راه سادات معروف است، آن جناب میل كرد به راه سادات.

پس گفتم: بیا از این راه، یعنی راه سلطانی برویم.

فرمود: «نه! از همین راه خود می‏رویم.»

پس آمدیم و چند قدیم نرفتیم كه خود را در صحن مقدس كاظمین كنار كفشداری دیدیم، هیچ كوچه و بازاری را ندیدیم. پس داخل ایوان شدیم از طرف «باب المراد» كه سمت شرقی حرم و طرف پایین پای مقدس است. آقا بر درِ رواق مطهر، معطل نشد و اذن دخول نخواند و بر درِ حرم ایستاد. پس فرمود: «زیارت كن!» گفتم: من سواد ندارم. فرمود: «برای تو بخوانم؟» گفتم: بلی!

فرمود: «أدخل یا الله‏ السلام علیك یا رسول الله‏ السلام علیك یا امیرالمؤمنین...» و بالاخره بر یك یك از ائمه سلام كرد تا رسید به حضرت عسكری(علیه‌السلام) و فرمود:

«السلام علیك یا ابا محمدالحسن العسكری.»

بعد از آن به من فرمود: «امام زمانت را می‏شناسی؟»

گفتم: چطور نمی‏شناسم. فرمود: «به او سلام كن.»

گفتم: «السلام علیك یا حجة‏الله‏ یا صاحب الزمان یابن الحسن.»

آقا تبسمی كرد و فرمود: «علیك السلام و رحمة‏الله‏ و بركاته.»

پس داخل حرم شدیم و خود را به ضریح مقدس چسباندیم و ضریح را بوسیدیم به من فرمود: «زیارت بخوان.»

گفتم: سواد ندارم. فرمود: «من برای تو زیارت بخوانم؟» گفتم: بله.

فرمود: «كدام زیارت را می‏خواهی؟» گفتم: هر زیارتی كه افضل است.

فرمود: «زیارت امین الله‏ افضل است»، سپس مشغول زیارت امین الله‏ شد و آن زیارت را به این صورت خواند:

«السلام علیكما یا امینی الله‏ فی ارضه و حجتیه علی عباده اشهد انكما جاهدتما فی الله‏ حق جهاده، و عملتما بكتابه و اتبعتما سنن نبیه(علیه‌السلام) حتی دعا كما الله‏ الی جواره فقبضكما الیه باختیاره والزم اعدائكما الحجة مع ما لكما من الحجج البالغة علی جمیع خلقه...» تا آخر زیارت.

در این هنگام شمع‏های حرم را روشن كردند، ولی دیدم حرم روشنی دیگری هم دارد، نوری مانند نور آفتاب در حرم می‏درخشند و شمع‏ها مثل چراغی بودند كه در آفتاب روشن باشد و آن چنان مرا غفلت گرفته بود كه به هیچ وجه ملتفت این همه از آیات و نشانه‏ها نمی‏شدم.

وقتی زیارتمان تمام شد، از طرف پایین پا به طرف پشت سر یعنی به طرف شرقی حرم مطهر آمدیم، آقا به من فرمودند: آیا مایلی جدم حسین بن علی(علیهما‌السلام) را هم زیارت كنی؟»

گفتم: بله شب جمعه است زیارت می‏كنم.

آقا برایم زیارت وارث را خواندند، در این وقت مؤذن‏ها از اذان مغرب فارغ شدند. به من فرمودند: «به جماعت ملحق شو و نماز بخوان.»

ما با هم به مسجدی كه پشت سر قبر مقدس است رفتیم آنجا نماز جماعت اقامه شده بود، خود ایشان فرادا در طرف راست امام جماعت مشغول نماز شد و من در صف اول ایستادم و نماز خواندم، وقتی نمازم تمام شد، نگاه كردم دیدم او نیست با عجله از مسجد بیرون آمدم و در میان حرم گشتم، او را ندیدم، البته قصد داشتم او را پیدا كنم و چند قِرانی به او بدهم و شب او را مهمان كنم و از او نگهداری نمایم.

ناگهان از خواب غفلت بیدار شدم، با خودم گفتم: این سید كه بود؟ این همه معجزات و كرامات! كه در محضر او انجام شد، من امر او را اطاعت كردم! از میان راه برگشتم! و حال آن كه به هیچ قیمتی برنمی‏گشتم! و اسم مرا می‏دانست! با آن كه او را ندیده بودم! و جریان شهادت او و اطلاع از خطورات دل من! و دیدن درخت‌ها! و آب جاری در غیر فصل! و جواب سلام من وقتی به امام زمان(علیه‌السلام) سلام عرض كردم! و غیره...!!

بالاخره به كفشداری آمدم و پرسیدم: آقایی كه با من مشرف شد كجا رفت؟

گفتند: بیرون رفت، ضمناً كفشداری پرسید این سید رفیق تو بود؟

گفتم: بله. خلاصه او را پیدا نكردم، به منزل میزبانم رفتم و شب را صبح كردم و صبح زود خدمت آقای شیخ محمدحسن رفتم و جریان را نقل كردم او دست به دهان خود گذاشت و به من به این وسیله فهماند، كه این قصه را به كسی اظهار نكنم و فرمود: خدا تو را موفق فرماید.

حاج علی بغدادی(ره) می‏گوید:

من داستان تشرف خود، خدمت حضرت بقیة‏الله‏ (عج الله‏ تعالی فرجه الشریف) را به كسی نمی‏گفتم. تا آن كه یك ماه از این جریان گذشت، یك روز در حرم مطهر كاظمین سید جلیلی را دیدم، نزد من آمد و پرسید: چه دیده‏ای؟

گفتم: چیزی ندیدم، او باز اعاده كرد، من هم باز گفتم: چیزی ندیده‏ام و به شدت آن را انكار كردم؟ ناگهان او از نظرم غائب شد و دیگر او را ندیدم.(2)

(ظاهراً همین برخورد و ملاقات باعث شده است تا حاج علی بغدادی(ره) داستان تشرف خود را خدمت آن حضرت، برای مردم نقل كند).

 

پی‏نوشت‌ها:

1- مفاتیح الجنان 484.

2- نجم الثاقب، ص 484، حكایت 31/ بحارالانوار، ج 53، ص 317.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 32 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :