تبلیغات
وبلاگ احمد علیزاده فلاح - مطالب مهر 1395
 
وبلاگ احمد علیزاده فلاح
یا امیرالمؤمنین حیدر
یکشنبه 18 مهر 1395 :: نویسنده : احمد علیزاده فلاح
انا لله و انا الیه راجعون خبر درگذشت عزیز طلبه فرزند  بزرگوار حجه الاسلام و المسلمین حبیبیان ناخودآگاه باری از غم را برایمان به ارمغان آورد امید است خداوند به پدر و مادر ایشان صبر عطا نموده و وی را با علی اکبر حسین(ع) محشور فرماید.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 مهر 1395 :: نویسنده : احمد علیزاده فلاح
زن آهی کشید و اشک هایش را پاک می کرد بد جوری متأثر شده بود فکر نمی کردم این قدر بین آنها رابطه عاطفی باشد وقتی تعجب مرا دید گفت بگذار برایت جریانی را تعریف کنم سال چهارم هجری بود خوابیده بودم خوابی عجیب دیدم از تأویلش درمانده بودم منتظر بودم زودتر صبح شود نزد رسول خدا(ص) بروم و حضرت برایم تأویل کند دلهره و اضطراب داشتم یعنی چه ؟ این چه مفهومی دارد؟ باید بسیار بد باشد آخه خواب دیده بودم تکه ای از بدن حضرت رسول  کنده شد و در دامن من افتاد !
خدمت حضرت رسیدم خوابم را گفتم حضرت تبسم فرمودند گفتند خواب خوبی دیدی اگر رؤیای صادقه باشد به زودی از دخترم فاطمه پسری متولد می شود و او را به تو می دهم که شیرش دهی!
خیالم راحت شد این سومین افتخاری بود که خداوند به من عنایت می کرد اولین آن عروس عبدالمطلب شدن دومین آن بزرگ کردن جعفر بن ابوطالب که عباس شوهرم او را به خانه ما آورد و بعدآ در جنگ موته شهید شد و پیامبر او را جعفر طیار نامید و این سومی دایه شدن نوه حضرت محمد(ص).
چند روزی گذشت و حضرت حسین (ع) متولد شد و افتخار شیردهی او را به من دادند .
حالا من حق دارم این گونه گریان باشم یا نه؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
روز پنج شنبه گذشته هشتم مهر ماه اتفاق خوبی در شهر بافق افتاد مسئولین استان به همراه مسئولین شهرستان با برنامه ریزی و گروه بندی از همه خانواده شهدای بافق دیدار کردند بنده نیز توفیق  داشتم در یکی از این گروه ها باشم و توفیق زیارت خانواده چهار شهید نصیبم شود .
مادر شهیدی (که فرزندانش را با یتیمی بزرگ کرده بود و تنها پسرش را به جبهه فرستاده بود ) که نابینا شده بود از خاطرات پسرش برایمان گفت عبدالحسین جوان فعالی بود کلید پایگاه را به او سپرده بودند او برای یاری انقلاب سر از پا نمی شناخت خواب و بیداریش برای خدمت به انقلاب بود هوا گرم بود و پشت بام می خوابیدیم یک مرتبه صدایی بلند به گوشم رسید گمان کردم کسی این وقت شب آجر یا آهن خالی می کند یک مرتبه دیدم عبدالحسین کف حیاط به رو افتاده همسایه هم به کمک آمد او را از جا بلند کرد دستش را تکان نمی داد دندان هایش هم که به دستگیره درب چاه حیاط خورده بود روی درب چاه سفید می زد صحنه وحشت ناکی بود گویا خواب دیده بود باید برود درب پایگاه را باز کند با همان حالت خواب بلند شده بود تصور نمی کرد پشت بام است و به جای پله مستقیم حرکت کرده بود !
او را به درمانگاه رساندیم و بعد به یزد بردیم چندین نوبت عمل روی دستش  انجام شد فایده نداشت گفتند فردا بیاورد باید دست را قطع کنیم سیاه کرده و خطر دارد شب تا صبح من دعا کردم و او هم گفته بود خدایا اگر بناست دستم قطع شود دوست دارم جبهه به یاد حضرت ابوالفضل (ع) قطع شود !
صبح او را به اتاق عمل بردند اما یک مرتبه دیدم با دکتر بیرون آمدند گفتند اثری از سیاهی نیست دستش خوب می شود ! شفا گرفته بود.
عجیب این که وقتی شهید شد و جنازه را آوردند همان دست از همان جا قطع شده بود!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :