تبلیغات
وبلاگ احمد علیزاده فلاح - باز خوانی یک مذاکره

یا امیرالمؤمنین حیدر

باز خوانی یک مذاکره

تاریخ:دوشنبه 6 بهمن 1393-09:39 ق.ظ

دو لشکر در مقابل هم صف آرایی کردند کمان داران و تیر اندازان هر دوطرف آماده نبرد شدند شمشیر زنان اسب سوار و پیاده به طرف هم یورش بردند گرد و غبار همه جا را فرا گرفته بود آتش جنگ گرم و گرم تر می شد شایعات هم هر دو لشکر را آزار می داد لشکر دشمن در نبردی موفقتر عمل کرد تنها چشمه آب را تصرف کرده بود  و اجازه آب نوشیدن نمی داد مذاکره و رایزنی برای دریافت آب فایده نبخشید دشمن حربه خوبی برای شکست دادن پیدا کرده بود آب ! تحریم حیاتی ترین نیاز هر موجود زنده ! فکر می کرد با حربه تحریم می تواند به مقصود خود نائل گردد !
فرمانده که لشکر را آسیب پذیر دید به سربازان نهیبی زد نعره حیدری کار ساز افتاد شجاعت سربازان دو چندان شد همتی پدید آمد با یک تلاش توانستند دشمنان را از آب دور سازند حال لشکر دشمن تشنه است و دست رسی به آب ندارد سربازها خواستند که مقابله به مثل کنند به آنها آب ندهند ولی فرمانده آنها را از این رفتار زشت نهی کرد بدون هیچ مذاکره و رایزنی ! فرمانده خیلی به آداب اسلامی انسانی پایبند بود تحریم آب ! هرگز ! هرگز!
جنگ ادامه یافت کم کم نشانه های شکست در لشکر دشمن پدیدار شد دشمن که در میدان نبرد کم آورده بود  و می رفت که با شکستش تحولی تاریخی پدید آید روش مبارزه خود را تغییر داد به جنگ روانی روی آورد دستور داد قرآن ها را بر سر نیزه کنند و اعلام کنند ما پیرو این قرآنیم چرا با هم بجنگیم بیایید با هم مذاکره کنیم .
نقشه کار ساز شد سربازان دور فرمانده حلقه زدند که باید مذاکره کنید هر چه فرمانده تحلیل منطقی ارائه می داد شنونده ای نداشت لاجرم علی رغم میل باطنی دستور دار سردار لشکر دست از نبرد بکشد و آماده مذاکره شود سردار پیام داد تا شکست دشمن راهی نمانده اجازه بدهید برای همیشه فتنه را خاتمه دهم اما پیام رسان خبر آورد که فرمانده گفته اگر می خواهی مرا زنده ببینی دست از جنگ بکشد !
سردار لشکر خیلی ناراحت اما چاره ای نیست به چادر فرماندهی رسید دید نقشه دشمن اثر کرده است فرمانده مجبور است تن به مذاکره دهد و نتیجه را بپذیرد !
حال چه کسی برای مذاکره برود نظر فرمانده سردار یا دانشمند آگاه بود ولی سربازها ایشان را صالح نمی دانستند و فقط یک گزینه را تأیید می کردند ابوموسی اشعری!
لاجرم علی علیه السلام او را معرفی کرد تیم مذاکره کننده وارد شور شدند عمرعاص از طرف معاویه و ابوموسی از طرف علی جلسه به طول انجامید وعده وعیدهایی رد و بدل شد هر دو قرار گذاشتند علی و معاویه را خلع کنند هر دو پشت تریبون رفتند به هم تعارف می کردند شما مسن تری اول شما نظرت را اعلام کن همه چشم به پایان مذاکرات دوخته بودند ابوموسی دستش را بالا اورد انگشتری را از دست راست خود در آورد و گفت من به نمایندگی از طرف کوفه علی را از حکومت خلع می کنم عمر عاص هم خطبه ای خواند و انگشتری را به دست چپ کرد و گفت من هم به نمایندگی از شامیان معاویه را بر می گزینم !
غوغایی به پا شد آنها که تا دیروز علی را مجبور به مذاکره می کردند امروز اعتراض به نتیجه داشتند و به علی فشار می آوردند که باید توبه کنی و با معاویه وارد نبرد شوی ولی حضرت حاضر نمی شد و...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo