تبلیغات
وبلاگ احمد علیزاده فلاح - املای کلمه‌های متشابه به نقل از از کتاب «انواع ویرایش» اثر «ابوالفضل طریقه‌دار» صفحه: ۲۴۷دنباله

یا امیرالمؤمنین حیدر

املای کلمه‌های متشابه به نقل از از کتاب «انواع ویرایش» اثر «ابوالفضل طریقه‌دار» صفحه: ۲۴۷دنباله

تاریخ:دوشنبه 10 آذر 1393-01:36 ب.ظ

ذقن/ زغن:

ذَقَن: چانه، زنخ‌دان.

زَغَن: نوعی پرندة شکاری از دستة بازهاست.

ذُکا/ ذَکا:

ذُکا: (به ضم اوّل) آفتاب.

ذَکا: (به فتح اوّل) تیزهوشی و ژرف‌نگر ی.

 ذلّت/ زلّت:

ذلّت: خواری

زلّت: سهو خطا

ذوزنقه:

املای این کلمه به همین صورت صح یح است نه ذوذنقه.(زَنقه در عربی یعنی کوچة تنگ و بار یک).

 رَستن/ رُستن:

رستن: (به فتح اوّل) گونة «رهید» و به معنای«رها یی یافتن».

رستن: (به ضم اوّل) گونة «روییدن» و به معنای«از زم ین برآمدن، سبز شدن» است.

 رُمّان/ رُمان:

رُمّان: به معنای«انار».

 رُمان: (بدون تشدید roman) کلمة فرانسوی است به معنای«داستان بلند».

رَوحانی/ رُوحانی:

رَوْحانی: (بر وزن«نوسازی») به معنای ن یک، مطبوع، دل‌گشا.

رُوحانی: (بر وزن نورانی) منسوب به روح به معنای«معنو ی، غیر جسمانی، ملکوتی» است.

رُهبان/ رَهْبان:

رُهبان:(به ضمّ اوّل) کلمه عربی و به معنای«زاهد گوشه‌ نشین و تارک دنیا» است..

رَهْبان: (به فتح اوّل) کلمه فارسی است مخفف راه‌بان، به معنا ی«نگه‌دار و محافظ راه».

زَرْع/ ذَرْع:

زرع: کاشتن، کاشت.

ذرع: مقیاس طول در قدیم و معادل04/1 متر بوده است.

زُغال:

این واژه را غالباً به غلط«ذغال»(با حرف«ذ») می‌ نویسند. املای صحیح آن زُغال است.

زکام:

به همین صورت(یعنی با«ز») درست است.

 ساروج/ صاروج:

ساروج: مادّه‌ای مرکب از آهک و خاکستر و ریگ آمیخته به آب که در بنّایی به کار م ی‌رود. این کلمه، فارسی است، معرّب آن«صاروج» است. در فارسی بهتر است با حرف«س» نوشته شود.

ستبر/ سطبر:

هر دو به معنای«درشت و کلفت» آمده و واژة فارسی است. امروزه باید با حرف«ت» و به صورت«ستبر» نوشت.

 سَفَر/ سِفَر:

این دو کلمه در املا یکسان اما در تلفظ و معنا متفاوت‌اند:

سَفَر: حرکت از محلّی و رفتن به محلّ نسبتاً دور.

سِفْر: (به کسر اوّل و کسر دوم) به معنای«ک تاب». و خاصّه در مورد هر یک از کتاب‌های عهد عتیق(تورات) به کار می‌رود. جمع هر دو کلمه«اَسفار» است.

 سفیر/ صفیر:

سفیر: پیام‌آور.

صفیر: صدا، فریاد.

 سُكینه/ سَكینه:

سكینه: (به ضم اوّل و فتح دوم) نام دختر امام حسین(ع):

سكینه:(به فتح اوّل) بر وزن«سقیفه» به معنا ی«مهابت و وقار»، نام چیزی که در تابوت بنی‌ اسرائیل بود، رحمت.

 سموم/ سموم:

سُموم: (به ضم اوّل) جمع سَمّ و به معنای«زهرها»ست.

سَموم: (به فتح اوّل) اسم مفرد و جمع آن«سمائم» است یعنی«باد سوزان و زهرآلود و مهلكی که در مناطق گرم،خاصّه در عربستان می‌وزد و گیاهان را م ی‌خشکاند و غالباً باعث مرگ جانداران می‌شود».

سوق/ سوق:

سوق:(بر وزن«ذوق») به معنای راندن است.

سوق:(بر وزن«دوغ») به معنای بازار است.

سوک/ سوگ:

به معنای عزا و ماتم. املای آن به هر دو صورت یعنی با«ک» و«گ» صحیح است.

شادروان/ شادُرْوان:

شادْروان: مرکب از دو کلمة«شاد» و «روان» است و معادل«مرحوم» عربی است.

شادُرْوان: (به ضم«د») پردة بزرگ مجلل که در قدیم در برابر ایوان یا درگاه شاهان و امیری می‌آو یخته‌اند.

شَبَحْ/ شَبَه:

شبح: سیاهی که از دور به نظر آید(جمع آن« اشباح» است.)

شَبَه: واژه فارسی است به معنای«نوعی سنگ سی اه و براق در عین حال کم ارزش»(معرب آن«سَبَق» است.)

 شست/ شصت:

شست: انگشت بزرگ و پهن دست و پا.

شصت: عدد شصت(هر دو واژه فارسی است).

شِیب/ شَیْب:

شیب: (بر وزن«نیک») واژه فارسی است به معنای«فرود»(در مقابل فراز).

شیب: (بر وزن«غیب») واژة عربی است به معنای«پیری».

صُدْره/ سُدْره:

صُدر: کلمة عربی و به معنای«قسمت بالای سینه» است و توسعاً به «جامه‌ای بی‌آستین که سینه و شانه‌ها را می‌پوشاند» اطلاق می‌ شود.

سُدْره: واژة عربی است به معنای«پیراهن سفید و گشاد و آستین کوتاهی که تا سر زانو می‌رسد و زرتشتیان پس از سن بلوغ آن را می‌پوشند».

 صَدْره / سُدْره:

صُدره: کلمة عربی و به معنای«قسمت بالای سینه» است و توسعاً به«جامه‌ای بی‌آستین که سینه و شانه‌ها را می‌پوشاند» اطلاق می‌ شود.

سُدْره: واژه عربی است به معنای«پیراهن سفید و گشاد و آستین کوتاهی که تا سر زانو می‌رسد و زرتشتیان پس از سن بلوغ آن را می‌پوشند».

صَدیْق/ صِدّیق:

صدیق: (به فتح اوّل، بدون تشدید) به معنای«دوست، خاصّه دوست یک رنگ» است(جمع آن«اَصْدقاء»).

صدیق:(به کسر اوّل و تشدید دوم)، صفت ک سی است که اندیشه و گفتار و کردارش یکی باشد و در همة احوال، راست‌گو و درست‌کردار باشد.

 طُرفه/ طَرفه:

طُرفه: (به ضم اوّل و سکون دوم) به معنای«چیز بد یع و نادر و شگفت‌آور».

طَرفه:(به فتح اوّل و سکون دوم) به معنای«یک بار جنباندن پل ک» است.

 عَلَوی/ عُلْوی/ عِلْوی:

علوی: (به فتح اوّل و دوم) منسوب به علی‌بن ابی‌طالب(ع) و اولاد آن حضرت.

عُلْوی: (به ضم اوّل و سکون دوم) صفت از عُلُوّ است(عُلُّو: بلندی و بالایی)، عالم عُلْوی یعنی عالم بالایی.

عِلْوی:(به کسر اوّل و سکون دوم) منسوب به«عِلْو» است و عِلْو یعنی(بلندترین و بهترین چیز).

عَمّان/ عُمّان:

عَمّان:(به فتح اوّل و تشدید دوم) نام پایتخت اردن هاشمی.

عمان: (به ضم اوّل) نام دریایی در جنوب پاکستان و ایران و شبه جزیره عربستان.

و نیز نام ناحیه‌ای در جنوب شبه جزیره عربستان. این کلمه را هم به تخفیف«م» و هم به تشدید آن تلفظ م یکنند.

 عمران/عمران:

عمران:(به ضم اوّل) آباد کردن، آبادانی.

عمران: (به کسر اوّل): نام پدر حضرت موسی(ع)

 عمل/ امل:

عمل: کار، عمل.

اَمَل: امید، آرزو.

عیلام/ ایلام:

عیلام: کشوری بوده است در قدیم شامل خوزستان و لرستان و کوه‌های بختیاری کنونی که حکومت آن در سال 645 ق. م به دست آشور بنی‌پال، منقرض شد.

ایلام: شهری است در پشت کوه لرستان که نام قدیم آن«حسن‌آباد» بوده است.

 عَنّاب/ عُنّاب:

عناب: (به فتح اوّل و تشدید«ن»)انگور فروش.

عناب:(به ضم اوّل و تشدید«ن»)دانه‌های دارویی، سنجدگونه.

 غانغرایا/ قانْقَریا:

نوعی بیماری است و املای آن به هر صورت فوق، صحیح است، امّا«قانقاریا» غلط است.

 غربال / غربیل:

فارسی این کلمه«گربال» است. املا ی آن به هر دو صورت فوق، صحیح است.

 غُره/ غِرّه

غره: (به ضم اوّل و تشدید دوم) روز اوّل ماه قمری.

غِرّه: (به کسر اوّل و تشدید دوم) فریفته، فریب خورده، مغرور شده(در تداول«غَرّه» می‌گویند).

 غلیان/ قلیان:

آلتی برای کشیدن تنباکو، املای آن به هر دو صورت درست است، امّا «غلیان» صحیح‌تر است.

غَنا / غِنا:

غنا: (به فتح اوّل) توان‌گری.

غنا: (به کسر اوّل) آواز خوش.

املای هر دو کلمه در عربی به صورت«غناء» است ولی در فارسی همزة پایانی آن در گفتار و نوشتار، حذف می‌ شود.

 غیظ/ غیض:

غیظ: خشم شدید.

غیض: کاهش آب، اندک.

 فطرت/ فترت:

فطرت:(به کسر اوّل و سکون دوم) سرشت، طبیعت، خصوص یت هر موجود از آغاز خلقتش.

فترت: (به فتح اوّل و سکون دوم) فاصلة میان ظهور دو شخص بزرگ یا دو دوران خوش‌بختی و مجازاً به معنای«دورة رکود و سستی و ب ی‌حاصلی میان دو دوره فعالیت».

 فطیر:

آرد سرشته‌ای که تخمیر نشده باشد. املای این کلمه به همین صورت صحیح است نه با«ت»(فت یر).

 فهرس/ فهرست:

هر دو به یک معناست، ولی در فارسی باید« فهرست» نوشت.

 قدر/غدر/ قَدَر:

قدر: (به فتح اوّل و سکون دوم) ارزش.

غدر: (به فتح اوّل و سکون دوم) بی‌وفایی، مکر، خدعه، فریب.

قدر: (به فتح اوّل و دوم) سرنوشت، تقدیر.

 قَدَم/ قِدَم:

قدم: (به فتح اوّل و دوم) گام.

قدم:(به کسر اوّل و فتح دوم) قدیم بودن، از عهد ازل بودن، (در مقابل حدوث).

قفس/ قفص:

املای این کلمه در عربی«قفص» و در فارسی«قفس» است.

 قلک/ غلک:

به ضم اوّل و تشدید و فتح دوم، به معنای«کوزة سفالین یا جعبة فلزی که از شکاف کوچكی در آن پول ریزند و اندوخته کنند». املای آن به صورت«قلک» صحیح است.

 قوس قُزَح:

رنگین‌کمان، استعمال این تركیب با« و» عطف و به صورت«قوس و قزح» غلط است.

 قیاس/ غیاث:

قیاس: در اصطلاح منطق، نوعی از استدلال است( از کلّی به جزئی رفتن یا از اصل به نتیجه).

غیاث: فریادرس، امداد، استمداد.

 قیمومت/ قیمومیت:

به معنای«قیم بودن». هر دو به یک معناست، ول ی باید«قیمومت» بنویسیم.

ک، گ:

در مورد املای واژه‌ها با«ک» یا« گ» قاعده این است که:

1. در کلمه‌های بسیط اگر«ش» ساکن باشد باید به صورت«ک» نوشت،

مثل:

خشک، رَشک، زرشک، کشک، لشکر، مشک، آشکار، کوشک، مشكین، اشک و

2. در کلمه‌های بسیط اگر «ش» متحرک باشد با«گ» نوشته می‌شود مثل:

شگرف، شگفت، شگون، شگرد و

3. هر گاه کلمه‌ای که به«ش» مختوم است با کلمه‌ای که حرف آغازی آن«گ» است، تر كیب شود، با«گ» نوشته می‌شود، مانند:

خوش‌گل
پیش‌گو
پژوهش‌گر
دانش‌گاه
 
کاندید/ کاندیدا:

هر دو، واژه‌ای فرانسوی‌اند:

کاندید: ساده‌دل، معصوم.

کاندیدا: داوطلب، نامزد.

کاندیداتور/ کاندیداتوری:

کاندیداتور: واژه فرانسوی است به معنای«حالت یا عمل کسی که کاندیدا م ی‌شود» امّا کاندیداتوری، در هیچ زبان ی نیامده و باید از استعمال آن پرهیز کرد.

کِبار/ کُبّار / کُبار:

کبار: (به کسر اوّل) جمعِ «کبیر» و به معنای بزرگان است.

کبار: (به ضم اوّل و تشدید«ب») مفرد است و به معنای بزرگ.

کبار: (به ضم اوّل و تخفیف«ب») مفرد است و به معنای بزرگ.

کُحْل/ کَهل:

کُحل: (به ضم اوّل و سکون دوم) سرمه.

کَهل:(به فتح اوّل و سکون دوم) صفت است برای«مرد میانه سال».

کلیسیا/ کلیسا:

با هر دو املا و تلفظ، صحیح است. امّا امروزه بیشتر به صورت«ک لیسا» می‌نویسند.

 کم و بیش / کما بیش:

به معنای«تقریباً» این دو قید مرکب در متون معتبر فارسی با ارزش یک‌سان به کار رفته و هر دو صح یح است.

 گذاشتن/ گزاردن:

در موارد زیر، «گذاشتن» را باید با«ذ» نوشت:

1.قرار دادن به طور عینی و مشهود؛ مثلا کتاب را روی میز گذاشت.

2.معنای مجازی گذاشتن که همان«قرارداد ک ردن، وضع کردن و تأسیس کردن» است؛ مثل: قانون‌گذار(ک سی که قانون را وضع میکند نه این که اجرا میکند)، بدعت‌گذار(کسی که بدعت را وضع و تأسیس میکند نه این که اجرا م یکند)

در مورد زیر، گزاردن با «ز» نوشته می‌شود:

1. اگر معنای«به جا آوردن» یا «ادا ک ردن» یا «اجرا کردن» و«انجام دادن» بدهد؛ مثل نمازگزاردن( یعنی ادا کردن نماز) هم‌چنین، وام‌گزار، حج‌گزار، خراج‌گزار، سپاس‌گزار، شکرگزار، خدمت‌گزار، حق‌گزار، پاسخ‌گزار، مدح‌گزار، سنت‌گزار(به معنا ی«به جا آورنده سنّت»).

2. اگر معنای«برگرداندن از زبانی به زبان دیگر یا از بیانی به بیان دیگر یا از نظام ییستمی) به نظام دیگر»؛ به عبارت دیگر، اگر مرادف«ترجمه کردن» یا «تعبیر کردن» و «شرح دادن» بیاید؛ مثل: گزارنده(مترجم)، خواب‌گزار(تعبیر کنندة خواب)، گزارش‌گر، خبرگزار.

 گریز/ گزیر:

گریز: اسم مصدرِ گریختن به معنای«فرار ک ردن» است.

گزیر: اسم مصدر گزیریدن، به معنای« چاره» است.

گاهی این دو را با هم خلط میکنند و آن‌جا که باید«گزیر»(با«ز») گفته شود گریز( با«ر») به کار می‌برند؛ مثلا به جای« از این کار گزیری نیست» می‌گو یند:«از این کار، گریزی نی ست».

 لولو خورخوره/ لولوخرخره:

لولو خورخوره: لولویی که می‌خورد.

لولو خُرخُره: لولویی که خُرخُر میک ند.

مآخذ/ مأخذ:

مأخذ: جمع مأخذ.

مأخذ: منبع.

 مائه/مأه/مئه:

در عربی به معنای«صد» و در فارسی ب یشتر به معنای«قرن، سده» به کار می‌رود، هر سه صورت، صح یح است، ولی«مائه» رایج‌تر است.

 ماده/ مادّه:

ماده: (بر وزن«ساده»)واژه فارسی و به معنای«از جنس مؤنث» است(در مقابل نر).

مادّه: (بر وزن«قارّه») کلمة عربی و به معنا ی«جوهرِ تشكیل دهندة اجسام» است(جمعِ آن: مواد).

 مأمور/ معمور:

مأمور: کسی که از طرف دولتی یا جمعیّتی یا فردی، وظیفه‌ا ی را انجام می‌دهد.

معمور: آباد،آبادان.

 مالیخولیا/ ماخولیا/ مالنخولیا:

«نوعی بیماری عصبی». هر سه املا صحیح است امّا«مالیخولیا» بهتر است.

 متبوع/ مطبوع:

متنبوع: مورد اطاعت، مورد تبعیت.

مطبوع: خوش‌آیند طبع، پسندیده.

 مَجاز/ مُجاز:

مجاز: (به فتح اوّل) غیر حقیقی.

مجاز: (به ضم اوّل) اجازه داده شده، دارای اجازه.

مُحال/ مَحال:

محال: (به ضم اوّل) ناممکن، ناشدنی، باطل، ناروا و توسّعاً به معنای«نامعقول و ابلهانه» است. معنای دیگر آن،«حواله شده» است که در تر كیب«محال علیه» یعنی«طرف حواله، برات‌گ یر» به کار می‌رو.

مَحالّ: (به فتح اوّل و تشدید«ل») جمع محَلّ به معنای«م کان» است.

محظور/ محذور:

محظور: ممنوع، حرام(در مقابل مباح و حلال).

محذور: آن چه‌ از آن می‌ترسند و توسّعاً به معنای«مانع» و «گرفتاری» است. پس«محذور اخلاقی» و «محذور داشتم و نتوانستم ب یایم» و درست است نه«محظور اخلاقی» و

مزمزه/ مضمضه:

مزمزه:(مخفف مزه‌مزه) فارسی است به معنای«چشی دن» یا«نرم نرم خوردن».

مضمضمه: کلمة عربی است به معنای«گرداندن آب در دهان برا ی شستن آن». امروزه«مضمضه» فقط مصطلح رساله‌های عملیة فقه ی است و در فارسی روزمره به کار نمی‌رود.

مَسّ/ مَسْح:

مس: (به فتح اوّل و تشدید دوم)به معنای«دست مالیدن به، دست زدن به( چیزی یا کسی)» است.

مَسْح: (به فتح اوّل و سکون دوم)«مالیدن دست آغشته به آب وضو بر پیشِ سر و پاها» است.

 مستغلات:

در عربی«غلّه» به معنای«کرا یه حاصل از خانه و دکان و زمین زراعی و جز اینها» و « استغلال»(با حرف«غ») به معنای«غلّه آوردن» است. اسم مفعول کلمه اخ یر،«مستغل»(به فتح غ) یعنی«خانه یا دکان یا هر نوع محلی که از آن کرایه م ی‌گیرند» و جمع آن«مستغلات» می‌شود.

این کله را غالباً با«ق» و به صورت «مستقلات» می‌نویسند که غلط است.

مستور/ مسطور/ مسطوره/ مستوره:

مستور: پوشیده، پنهان.

مسطور: نوشته شده، به سطر درآمده.

مسطوره: نمونة کالا. این کلمه فقط مستعمل فارسی زبانان در قرن اخیر است، گفته‌اند که اصل مسطوره از واژه«موسْتِرِ(Muster) آلمانی است که دقیقاً به همان معنا ی«نمونه کالا» است. پس بهتر است به صورت«مستوره» نوشته شود.

مِصراع/ مِضرَع:

به معنای«نیمه‌ای از یک بیت شعر». هر دو صورت آن درست است.

 معتنی به:

قابل اعتنا و مهمّ و در تداول به معنای«هنگفت». اگر«ع» را از آن حذف کنیم(متنابه) غلط است.

 معونت/ مئونت:

معونت: کمک و یاری.

مئونت: خرجی برای تأمین زندگی، رنج و محنت.

 مفروض/ مفروز:

مفروض: فرض شده، تصور شده، مطرح شده.

مفروز: جدا شده، مجزّا و مشخص شده.

 مَقام/ مقام

 مقام:(به فتح اوّل) درجه، پایه، مرتبه، محل سکونت و اقامت.

مقام: (به ضم اوّل) فقط به معنای«اقامت» است.

مکاتب/ مکاتیب:

مکاتب: جمعِ«مکتب».

مکاتیب: جمعِ«مکتوب».

ملغمه:

حرف سوم این حرف«غ» است و نه«ق».

مُلک/ مِلک/مَلِک/ مَلَکه/ مَلِک ه:

ملکه: (به فتح اوّل و دوم) یعنی«كی فیتی نفسانی که ثابت و تغییرناپذیر باشد».

ملکه: (به فتح اوّل و کسر دوم) مونث«مَلِک» و به معنای«شه‌بانو» است.

منتفی/ منطفی:

منتفی: اسم فاعل«انتفا» به معنای«نیست شونده، نابود شده».

منطقی: اسم فاعل«انطفا» به معنای«خاموش شونده».

مُحابا:

محابا: ملاحظه، احتیاط، پروا.

مهجور/ محجور:

مهجور: جدا شده، دورافتاده.

محجور: ممنوع از تصرف در اموال خود(به سبب بی‌خردی و ب یکفایتی).

مهمان/ میهمان:

هر دو واژه درست است.

 مصافحه/ مسافحه :

مصافحه: دست دادن و یک‌دیگر را گرفتن.

مسافحه: زنا کردن.

 میلیون:

از کلمة فرانسوی milion گرفته شده و تلف و املای صحیح آن«میلیون» است و«مل یون» غلط است.

 میلیارد:

از کلمه فرانسویmiliard گرفته شده و تلفظ و املای صحیح آن«میلیارد» است و«مل یارد» غلط است.

ناهار/ نهار:

ناهار: واژه فارسی به معنای«غذایی که در حدود ظهر خورده می‌شود».

نهار: کلمه عربی به معنای«روز»

البته«نهار» می‌تواند مخفّف«ناهار» باشد.

وهله:

به معنای«نوبت، بار». حرف دوم این کلمه« هـ» است نه«ح» این کلمه را غالباً به صورت«وحله» م ی‌نویسند و غلط است.

هجده/ هیجده/ هژده/ هیژده:

هر چهار صورت صحیح است و در متون فارسی به کار رفته، اما بهتر است به صوت«هجده» نوشته شود.

یقه و یخه:

این دو واژه در تركی به معنای«گری بان» است و هر دو صورت صحیح است. امروزه در نوشته‌های علمی« یقه» رایج‌تر است.

منابع:

1. علی اکبر دهخدا، لغت‌نامه، چاپ دوم از دوره جدید، انتشارات دانشگاه تهران، تهران1377.

2. محمد معین، فرهنگ معین، چاپ دوم: انتشارات امیرک بیر، تهران 1363.

3. ابوالحسن نجفی، غلط ننویسیم، چاپ سوم: مرکز نشر دانشگاهی، تهران 1370.

4. سعید نفیسی، در مکتب استاد، چاپ اول: مطبوعاتی عطائی، تهران 1343.

5. حسن عرفان، فرهنگ غلط‌های رایج، چاپ اول: دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامی، قم 1372.

6. محمد حسین رکن‌زاده آدمیت، ارکان سخن، چاپ اول: مؤسسه مطبوعاتی شرق، تهران1347.

7.عبدالله قاسمی شهیرزادی، فرهنگ لغت متشابه، چاپ دوم: انتشارات راست ی نو، تهران 1370.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo